وسوسه ها
نوشته شده در ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط مهراوه
حذف شد
وقتی حرف مرا نمیفهمید من چرا مینویسم !!
نوشته شده در ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط مهراوه
حذف شد
وقتی حرف مرا نمیفهمید من چرا مینویسم !!
نوشته شده در ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط مهراوه
یک عمر پدرم خواسته است چه طور لباس بپوشم.
یک عمر لباسی پوشیدم که دیگران خواستند پدرم, مدرسه, دانشگاه, محل کار.
یک عمر سر لباسی که نمیخواهم بپوشم بحث کرده ام.
یک عمر به خاطر لباسی که مجبورم کرده اند بپوشم متلک شنیده ام.
یک عمر دارم تحمل میکنم.
نوشته شده در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط مهراوه
میدونستید نویسنده مورد علاقه من در دوران نوجوانی چارلز دیکنز بوده ؟
میدونستید سبک نوشتن من شبیه چارلز دیکنزه ؟
پس تعجب نکنید اگر دارم شبیه خانوم هاویشام میشم !!!
نوشته شده در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط مهراوه
این جا تنها جایی است که حرف از اشک میزنم در دنیای واقعی هیچ کس اشک مرا ندیده است. اما این اشکها جایی باید ریخته شود گاهی روی این صفحه سفید گاهی هم سفیدی بالشت.
نوشته شده در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط مهراوه
وقتی تنها تنوع زندگیت این باشه که دیروز سبزی آش پاک کردی امروز سبزی خورشتی, وقتی بیرون از خونه هیچ کس منتظرت نباشه, وقتی تو یه شهر کوچیک زندگی کنی که عادت مردمش اینه که انگشت اشارشون رو بگیرن سمتت, وقتی حتی عزیزترین ادم زندگیت بهت تهمت بزنه , وقتی عملا هیچ اختیاری رو زندگیت نداشته باشی, تنها تفریح زندگیت میشه چک کردن هر ساعته و بیهوده موبایل, وبلاگ, جیمیل و پناه بردن به کتاب, فیلم,خوابیدن و خوابیدن و خوابیدن.
از من نخواید بخندم من این روزها فقط بلدم به صفحات و دیوارها نگاه کنم و مرتب با خودم تکرار کنم حق نداری گریه کنی,حق نداری گریه کنی, حق نداری …….
نوشته شده در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط مهراوه
از پشت تلفن پرسید:الان دقیقا کجایی؟ نگاه کردم به اطرافم و گفتم:تقاطع جناح با شیخ فضل اله ,بعد دستم لرزید ,پایم سست شد ,سرم را چرخاندم و چشمهایم خیره شد به برج میلاد انگار بار اول است که میبینمش با آن ظاهر زشت و سیمانیش.گوشه ای ایستادم و فکر کردم سیصدوشصت و پنج روز پیش میتوانستم اینجا باشم خیره شدم به چراغهای چشمک زن برج که انگار خنده میزد به روزگارم, اشکهایم سرازیر شد,سرم را انداختم پایین و گفتم چند تا سیصد و شصت و پنج روز دیگر باید برود که دوباره اینجا باشم ؟؟
نشستم کنارمیدان آزادی یادم آمد بابا از جنگ برگشته بود سوار پیکان دور تهران را میگشتیم و بابرادرم پای هر مجسمه ای جیغ میکشیدیم “مجسمه سیبیل بابات تو دستمه”چند بار آن سال دور این میدان را گشتیم ؟ چندتا میدان را توی تهران دور زدیم ؟ چرا چیزی یادم نبود !
نگاه کردم به سمبلهای تهران انگارهمه زندگیم جایی میان این دو گمشده بود.
نوشته شده در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط مهراوه
روز اولی که این وبلاگو زدم یادمه پشت میز اقای ریس با اینترنت پرسرعت یک چیزی نوشتم محض امتحان. وبلاگ قبلیم پر شعر بود و حالا سخت داشت خاک میخورد میخواستم این یکی هم پر شعر باشد پر خنده و عشق پست اول را گذاشتم اما دیگر تویش چیزی ننوشتم تا انتخابات و ناگهان این وبلاگ سیاسی شد پر از تحلیل شبهای مناظره مشاهدات دوران انتخابات پستهایی که یا توی بلاگفا جاماند یا پاکشان کردم آن هم به دلایل اتفاقات بعد از انتخابات و فیلتر وبلاگ بعد سفرم به مکه باعث شد نوشتن توی وبلاگ را ادامه بدهم میخواستم اینجا فقط نوشتن را تمرین کنم اینجا خودم بودم و همیشه سعی کردم خودم باشم تا قبل از انتخاب وبلاگم به عنوان وبلاگ برتر توی جشن پرشین بلاگ اصلا به ذهنم خطور نمیکرد که میشود ادمهای پشت نوشته ها را دید قصدم هیچ وقت از وبلاگ خوانی وبلاگ گردی پیدا کردن دوست نبود یا برطرف کردن عقده های حقارت ناشی از این که توی دنیای واقعی چیزی نیستم آمار وبلاگ برایم چندان مهم نبوده و نیست و نظرات شما هم برایم محترم است این که مصنوعی نوشتم یا چرت یا خوب ….
بگذارید یک بار برای همیشه این را بگویم من اینجا دنبال هیچ چیزی نیستم نه دوست نه آمار بالای وبلاگ نه خیلی چیزهای دیگر که شما فکر میکنید
یک توضیح :چیزی که الان مینویسم لزوما حال الانم نیست شاید نوشته چند ماه پیش باشد یاترس چند ماه بعد
یک خواهش: لطفا قضاوتم نکنید خداوند هم تا قیامت در مورد هیچ کس قضاوت نمیکند
یک درخواست : نوشته های من را کپی میکنید توی صفحه تان در فیس بوک یا پلاس یا وبلاگ یا هر جای دیگر فکر نمیکنم توقع زیادی باشد قبلش خبری هم به من بدهید
یک نفر هم هست هر روز چند پست از وبلاگ را میخواند آن هم از پستهای خیلی قدیمی میخوام ازش بپرسم اینجا دنبال چی میگردی ؟؟؟
نوشته شده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط مهراوه
فکر کردن به خواستگارهایی که گاه و بیگاه حضورشان را فرو میکنند در سوراخ آسایش دختری که همیشه زندگی مشترک را عاشقانه میخواسته، وحشتناک است. برای دخترِ تنهایی که تلخی عاشقانههای دور بیثمرش را هنوز زیر زبان مزه مزه میکند، خستگی دویدن و نرسیدن به آرزوهای عاطفیاش را همچنان به دوش میکشد، درد است. خواستگار از نوع همهچی تمام و عالیاش هم، سراسر شک و دودلی است برای دختری که نزدیک قلهی سالهای عمر است و نگران سرازیری و تنهاییاش. وادارش میکند که بنشیند همهی زندگیاش را بگذارد روبرویش، داشتهها و نداشتهها، آرمانها، ایدهآلها، ناکامیها، گذشته و آیندهاش را دو دوتا چهارتا کند، که شاید این آدم ارزش فکر کردن داشته باشد! این موجودات عجیب، این خواستگارها معادلات آدم را بهم میریزند! آنجا که نمیدانی این مدل خواستنها و جفتشدنها معقول است یا نه! چیزی شبیه پوزخند به این فکر که انگار درب خانه را باز کرده باشی و نگاهی به کوچه و خیابان انداخته باشی، یکی از مردهای رهگذر که محو تماشایت میشوند یا حتی مرد جوان همسایه که آرزوی داشتنت را همیشه در سر داشته را بکشی درون خانه، بکشی توی تختخواب، زاد و ولد کنید و خلاص! همانجا که از خودت انتقاد میکنی، بنای لجبازی گذاشتن با زندگی و هر چه بادا باد گفتن مسخرهترین کار ممکن است… اتفاقی که بخواهد گریبانگیر این دسته زندگیهای مشترک بشود، براحتی گریبان یک زندگی با شروع عاشقانه را هم میگیرد… شاید گُلی که آدمِ عاشقِ زندگیات به سرت نزده، یک غریبه بتواند بزند! مثل فال حافظ است شاید، باید چشمانت را ببندی و انگشت اشارهات را بکار بگیری! اما آخر تکلیف آن هندوانهی سر بسته چه میشود، به هندوانههای سربسته هم چهار تا تلنگر میزنند تا صدای خوب و رسیدهاش را بشنوند و بعد انتخاب کنند! خنده دار است! اصلا سوالی که پیش میآید اینست که اولین بار چه کسی زندگی دوتا آدم عاقل را با یک هندوانهی زپرتی مقایسه کرد!
تنها ماندن میان این افکار پریشان و ضد و نقیض، این دوراهیهای ترسناک زندگی حال آدم را خراب میکند…خرابتر از پیش…
بعضی وقتها حرف دلت را یکی دیگر خوب میزند
نوشته شده در ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط مهراوه
خیلی وقته نه دعا میکنم نه نفرین
فقط گاهی به اسمون نگاه میکنم
نوشته شده در ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط مهراوه
رسما هیچ غلطی نکردم تو زندگیم
نه کسب هنری , نه تحصیل علمی , نه جمع مالی , نه حتی به سبک زنهای صدسال پیش بزرگ کردن بچه ای که آینده رو بشه تو چشماش دید ……