فصلی میان خواب و ترانه

خطا نگر که دل امید بر وفای تو بست

نوشته شده در ۶ آبان ۱۳۹۰ توسط مهراوه

مرد لاله گوش زن را  با دندان کشید و آهسته گفت دوستت دارم . زن سرش را چرخاند نگاهش افتاد به ترک نازکی روی سقف . مرد دستهایش را حلقه کرد دور زن و او را به آغوش کشید , زن فکر کرد که این ترک کی روی سقف افتاده است که او متوجه نشده ؟!! مرد بوسه ها رو شروع کرده بود , زن خیره به ترک فکر میکرد به حرفهای پشت تلفن مرد , دوستت دارم , دلم تنگ شده , بوسه های آتشین , قرار دفعه بعد….

صدای نفسهای مرد که بلند شد زن چشمهایش را بسته بود و فکر میکرد به آیندهء بچه ای که توی اتاق بغل خوابیده بود , از خودش بدش آمد . شده بود پل رضایتی که مرد هر وقت دلش میخواست از رویش رد میشد .

ساعتی بعد, مرد خوابیده بود و زن همچنان به ترک روی سقف خیره شده بود.

داستان كوتاه نظر دهید

دیدگاه خود را بیان کنید

نام

ایمیل

Entries RSS Comments RSS ورود